خدا؛ واژه ای ساده بوده شاید؛ به همین سادگی که: "به خود آ" وگرنه کدام خدا در همه این سالهای بی مهر و عاطفه توان چشم فرو بستن و خوابیدن را داشت که خدای مهربان ما داشته باشد! در تمام این فراتر از چهار دهه دروغ و دغل. و من چه دیرهنگام دریافتم که آن بالا در میان ستارگان و کهکشان ها هیچ موجود زنده ای نیست که گوش به فریادهای فرو خفته ِ دل ِ رنجور ما سپرده باشد و چقدر دیر دریافتم‌ که حتی همان بالا و پایین هم چیزی جز ساخته ذهن بیمار من نیست که در تلاطم امواج هراسناک روزها و شبهایی که نام زندگی بر آن نهاده ام؛ تا که دست آویزم شود برای آویختن از ریسمان باریک امیدهایم برای نجات از این دهشتناک ترین گوشه تاریک زمین...