خزان!
همیشه مثل امشب؛ قبل از قرارهای مهم بیخواب بوده ام! برای من کوه رفتن و وعده گذاشتن با او هیچ وقت عادی نشده بعد از اینهمه تکرار! حقا که عشق اوست و عاشق واقعی منم! ساعت دو بامداد روز پنجم مهرماه است و من برای دومین بار در آغازین ماه از پاییز؛ میهمان ِ دامان ِ پر مهر کوهستان خواهم بود تا ساعاتی دیگر. می دانم که سرحال و شادمان با او ملاقات کردن مستلزم خواب ِ شبانگاهی است که ساعاتی از زمانش گذشته است ولی چه کنم که هول و شوق ِ دیدارش؛ آرامشی را که لشگر خواب به چشمانم پا گذارد را به کلی از تن و جانم ربوده است و من شادم که هنوز پای در راه دیدارش نگذاشته از شادمانی و مشتاقی سرشار است سرزمین خزان دیده ِ عمرم...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 2:4 توسط آقای ar.ja
|