لبریز!
من اگر جای اون آدمی که دیوارهای سیاه کلبه اش را در سایه سترگ صخره ها؛ بنا کرده و بالا آورده؛ بودم؛ هرگز هیج جای آن کوه بلند بالا را برای گذاشتن سنگی روی دیگری مناسب نمی دیدم! من در هر جای آن صخره ها؛ کلبه و مامنی دارم بی دیوار؛ بی سقف؛ گشوده پنجره ای دارد به سوی تمام ِ کائناتی که گویی تا آن بالا و نفس نفس زنان؛ نرفته و نرسیده باشی بر تو نمایان نخواهد شد و من هر بار که گذرم بر آن صخره ها و سنگ های بی عبور که شلاقهای پی در پی باد و برف و باران و از پی آنها؛ آفتاب سوزان تابستان؛ گداخته و تیزشان کرده است؛ می افتد؛ از حس ِ پرواز پر می شوم؛ از شوق رهایی لبریز می شوم...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 2:54 توسط آقای ar.ja
|