من گمان‌ می کنم؛ اگر که کاملا لال و زبان بسته نیستم؛ حتما که محدود گشته ام از گفتار و در نوشتار که نمی توانم شکوه صخره های به ظاهر خاموش را اینجا برای خود و دیگران بازگو کنم. در عبورم از اردوگاه کلکچال به سمت پایین؛ بلندای پر هیبت سنگهای ایستاده پشت در پشت هم که زیر نگاه ِ مایل ِ خورشید عصرگاهی؛ سایه های سیاهشان تمام دره را به زیر سلطه خود کشیده است؛ به دلم هراس می ریزد! گویی که لشگری از سواران غول پیکر به تاخت به سوی من می آیند و من چون پرنده ای کوچک عن قریب که زیر سم ِ اسبهایشان قالب تهی کنم. از کنار به گونه ای و از روبرو جور دیگری خودنمایی می کنند! شاید که می خواهند بگویند فقط چنار و سپیدار نیست که جهان ِ زیبای این کوهستان را تا به این اندازه سحر انگیز و جادویی ساخته است...