معنای جادو را پیش از این هرگز نمی دانستم! از یک برگ تازه افتاده از شاخه چه می توان گفت که دست سرد پاییز از تن تب دار مادر جدایش کرده است؛ و این همه رنگ چگونه در این گستره کوچک؛ یکجا جمع شده اند! زرد آنچنان که گمان میکنی تکه ای از خورشید است که بر زمین فرود آمده باشد! خاکستری سوخته از سرمای سوزان شبانگاه کوهستان؛ چونان جسدی که هیچ نشانی از زندگی در او نیست و در کنار او بی هیچ فاصله ای؛ سرخی خونین رنگ؛ به تو لبخند می زند؛ گویی که آفتاب ایستاده در افق؛ پشت ِ دیوارهای شب در حال پنهان شدن است. و این تنها برگی کوچک از این همه زیبایی است که من امروز در پنجمین روز از مهرماه در کلکچال ِ زیبا شانس ِ دیدارش را دارم...