مادرم به گمانم زود از اين دنيا رفت و پدر اما هيچ علاقه و نشانه اي از رفتن ندارد مگر به جبر ِ زمان! امروز قصد دارم شايد براي آخرين ديدار با او؛ به خانه اش بروم؛ علي رغم ميلم البته! من سالهاست و از اولين روز دانشگاهم به اين شهر ِ شلوغ و گاهي آلوده؛ خو گرفته ام و هيچ از شهري كه پدر در آن خانه دارد دلخوش نيستم...پيرمرد در بستر ِ سخت ِ بيماري افتاده و من مي روم كه برای آخرین بار شاید ببینمش...