سالهاي دور دوستي داشتم؛ مجازي؛ كه نام دريا و سيمين را براي خود برگزيده بود و با كامنتهاي سراسر پرمهرش؛ مرا به نوشتن و بازهم نوشتن از طبيعت و گل و سبزه و آبشار تشويق مي كرد و من در هر سفرم به كوهستان؛ شرحش را با آب و تاب اينجا مي گذاشتم و او هم مي خواند و كيف مي كرد و صد البته با حرفاش قند تو دل من آب مي شد! امروز اما نه او هست نه ديگر من از گل و صخره و سنگ با آن همه اشتياق چيز مي نويسم...