شعله!
زندگی هم خودش؛ هم پایانش چیزی جز سختی و رنج نیست گویا! بعد از سکته و ایستادن ناگهانی از تپش؛ دیگر قلب ِ ناتوان؛ یارای حمایت از تمام نقاط تن را ندارد؛ چونان قلعه ای که در آستانه فتح توسط ِ مهاجمان است؛ دروازه ها بی دفاع رها شده اند و در دور دست ها شعله های آتش روشن است و عن قریب که به شاه نشین سرایت کند! انگشتان پا تا مچ را در عدم ِ حضور سربازان سرخ پوش ِ خون که دیگر مثل قبل پر تعداد و تازه نفس نیستند؛ لشگر سیاهی و کبودی فرا گرفته است و هر روز بالا و بالاتر می آید و تا رسیدن به دیوارهای اندرونی راه زیادی در پیش ندارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:4 توسط آقای ar.ja
|