گاهي مثل امروز؛ اختيار دست و مغزم از كف مي رود و كاري جز نوشتن را نمي شناسم! از آسمان و زمين از هر كجا؛ هر چيزي كه پيدا شود را مي آورم و اينحا روي اين صفحه اي كه ديگر كاغذي نيست مي نشانم...! به سنگهاي روي ميزم كه جز چندتايي باقي نمانده و همه را همكاران گرامي برده اند نگاه مي كنم؛ دلم هنوز هم پيش آن صخره اي است كه در بستر آن رودخانه كه به گمانم اين روزها كم آب شده و رو به خشكي مي رود؛ مانده است...يك دقيقه پيش به فكر جم و جور كردن و رفتن از اين جهان بودم؛ اكنون اما دنبال سنگي هستم كه از خواب ابدي و آن جهاني اش جدا كرده در دنياي خود جاي دهم...!