تقريبا دو ماهي به اتمام زمانش مانده است؛ شوهرش دوسال پيش و در اوج جواني به علت كرونا از اين جهان رفت؛ او ماند و دوتا بچه؛ و مني كه نمي داند چه كند با واقعيتي كه در بيرون و در اين كشور ِ فلك زده رخ مي دهد و دلي كه دوست دارد برايشان بسوزد و كاري كند...گاهي مي گويم بهش يادآوري كنم با پولي كه بمن داده اند مي تواند در حاشيه تهران خانه اي بخرد و از شر ِ اجاره و تمديد هر ساله اش رها شود ولي پشيمان مي شوم و چيزي به لب نمي آورم...مي گويد كار مي كند و من هم خيلي فضولي نمي كنم كه مبادا فكر كند قصدم چيز ديگريست...به هر حال او هم جوان است و هم بيوه...هركه باشد همين فكر را خواهد كرد. فقط در اوايل تابستان مي بينم و شايد هم يك باري در طول سال حالي ازش بپرسم. جلوتر رفتن بيشتر از اين را دوست دارم اما فقط به اين علت كه گمان بد نكند مقابل دلم مي ايستم...در اين دنيا به اندازه روزها و شبهاي گذشته و نيامده اش مشكل وجود دارد...