رودافشان یک!
شرح حال امروز را که یک دهه از مهرماه بی آب و باران گذشته است اینجا می نویسم تا بماند برای آن وقت ها که پیگیر آمدن بارانم و آرشیو وبلاگم را میگردم! کمی مانده به ساعت شش بیدار شدم و از میدان آرژانتین راهی فیروزکوه شدیم، بعد از دماوند از جاده اصلی، به سمت پایین که در این فصل از سال با ماهها خساست و لجاجت آسمان و زمین با ما ساکنان این سرزمین، چیزی جز کویر و خشکی و برهوت دیده نمیشد، راه باریکی را که با تابلویی بر سرش کوبیده شده بود حصاربن، رود افشان و چند جای دیگر، در پیش گرفته کمی بعد با پیچهای تند و دره ای مریخی که درختان قدیمی و تنومندش خشک و بر زمین افتاده بودند با آه و حسرت ادامه دادیم! تمام اقلیم اطرافمان را تا چشم کار میکرد کویری بی حاصل و سترون در سیطره خود داشت! تنها چند درخت حالا که دره عمیق تر در دل زمین فرو میرفت دیده میشد که هنوز جانشان را بر سر شاخ و برگ سبزشان به تماشای چشمان رهگذران هدیه می دادند! جاده پر پیچ و خم و باریک پایین و پایین تر رفت تا با شکافی عمیق تر و بزرگتر از خود تلاقی کند از اینجا به بعد اگر مسیر دست راست را پی بگیری به حصاربن و چند جای معدود قابل زیستن در این برهوت میرسی و اگر به سمت بالا و دست چپ بپیچی که برنامه امروز ما هم هست به روستای بسیار کوچک و تنها افتاده رود افشان و غاری آرمیده در سینه صخره ای بلند مشرف به خانه های محقر روستا خواهی رسید! سرزمین ما بسیار پهناور است و شاید نتوان انتظار داشت که تمام جاده هایش بزرگ و حسابی باشند اما تا این حد باریک و بی کیفیت هم قابل چشم پوشی نیست! در محوطه خاکی نه چندان بزرگی در بالا دست جاده ماشین ها را پارک کرده از کوچه ای در میان باغهای گردو و سیب و زالزاک و زرشک به سمت روبرو رهسپار می شویم...