گاهی گمان میکنم تمام عمرم در یک جای اشتباهی سپری شده و گذشته است! تصور کن تپه ماهور های سرسبزی را که با شیبی ملایم به اقیانوس منتهی می شوند در حالی که جویباری را که از بلندیهای دور دست می آید را در آغوش گرفته در بیکرانه دریا آرام بر زمین می گذارند! تصور کن آبشاری را که از بلندای صخره ای پر شکوه بر روی شنهای زیر کف ِ سفید موجها خوابیده؛ می ریزد و تو در آن حوالی درست در جایی که شکست ِ بلند ِ کوهستان با موجهای آبی خروشان یکی می شود؛ آرمیده ای...چنین رویا گونه زیستن را آیا در واقعیت هم‌ می شود پیدا کرد یا فقط باید از صفحه ِ تلویزیون دید و از چیزی که به اسم شهر و اقلیم و سرزمین در آن زیسته ای بیش از پیش؛ دل برید و تمام روزهای نیامده را چون مرده ای که تنها نشان ِ زندگی اش؛ روی دوپا راه رفتن است گذراند...