خانه!
او که مشغول شیر خوردن بود؛ تن و بدنش را دو برابر اندازه معمول بازکرده روی زمینی که زیر نور آفتاب داغ شده؛ خوابیده است! هیچ فرقی با مرده ها ندارد! فقط از بالا و پایین شدن ِ شکم برآمده اش می شود دریافت که هنوز زنده است! درختان چنار در سکوت ِ کامل؛ فرو رفته اند که حتی یک برگ هم از آنها در جنبش نیست! آن پسرک زباله گرد ترجیح می دهد در همین محدوده پیاده رو را بالا و پایین برود و دنبال گنج ِ حاضر آماده بگردد تا اینکه بار سنگین و متعفن ِ پسماند مردمان را بر دوش بگیرد...! و من از سایه ِ ساختمانهای آن طرف خیابان که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شوند در می یابم که خورشید بیش از این قصد ندارد بر بام خانه ما بتابد...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 18:59 توسط آقای ar.ja
|