دیشب برای مدت کوتاهی در تهران باران بارید و من امروز قرارم را با آن‌ چندتا درختی که منتظر مهربانی ام بودند تا شیرآب را برایشان باز کنم؛ به زمان دیگری موکول کردم! پیش خودم گفتم حتما به اندازه ای که رفع عطش کند از باران نصیب برده اند و به خودم سختی ندادم و تا شهریار نرفتم که اینکار را برایشان انجام دهم؛ شاید این آخر هفته که می آید راهی شوم پیش از آنکه آخرین نفسهایشان در گرمای سوزان ِ مردادماه از آنها گرفته شود...