تا دیروز که کارم دویدن و جستجو کردن برای یافتن گم شده ام بود شب ها در رویا و روزها در پی دستیابی به آنها زمانم سپری میشد. اما اکنون که به خواسته ام رسیده ام؛ تمام آن شور و هیجان فروکش کرده و به یکباره به آخر رسیده است. تشنه کامی سُراهی را تا به آخر سرکشیده و خورده است! دیگر نه از آن حرارت و عطش نشانه ای باقی است نه اشتیاقی برای نوشیدن ِ جرعه ای دیگر... انسان گویا همیشه باید در مرز میان پیدا و ناپیدا باقی بماند تا از گذر روزگار رضایت داشته باشد! با هر رسیدنی گویی تمام نقاط اتکا به یکباره فروریخته و از میان رفته است! جز هیچی و پوچی چیزی در اطراف تو نیست و دوباره باید برای دست یاقتن به هدفی تازه؛ مهیا شوی...