رقص!
امروز از باران هیچ خبری نبود! ابرها گویی در جایی دیگر مشغول گریه کردن بودند و آسمان تهران بدون هیچ لکه سفید و سیاه رنگی فقط آبی بود و آبی! بی انتها و بی کران! من در کوه بودم در آغوش باغ گیلاس مهربان. چشمه ها و درختانش را بوسیدم و بوییدم از آفریدگارشان سپاس ها کردم و با شاخه های خشکیده آتشی افروخته و چایی ساخته و خوردم. در خلوت و تنهایی ام ترانه ها خواندم و سلولهای تنم را به رقص وا داشتم و من بیش از این هیچ نمی خواهم...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 18:48 توسط آقای ar.ja
|