بهار كه از راه مي رسد دلم هوايي مي شود! آن باغ در آن دشت باز و زيبا را مي بينم و آرزو مي كنم كاش بجاي بودن در اين شهر و در ميان اين برجها و آدها در ميان درختان و علفهاي آنجا زندگي كنم من! تا به كي از اين خواهش ها خواهم داشت و تا به كي نشدن جواب تمام خواستن هايم خواهد بود! خسته ام كرد اين تمناي بي حاصل خسته...!