لاجوردي!
بهار اگر دربند زمستان بود در نظر من دیروز از زنجیر ِ سخت و سرد او رها گشته بود! چنان شادمان و دست افشان كه از تماشاي او تن به رقص مي آمد و روح از خوشي لبريز مي شد! بلبان و گنجشك ها به نوبت در حال آوزا خواني بودند و آبشاران در همراهي با آنها دانه دانه مرواريد ها را، بر بلنداي صخره ها در تكانهاي پي در پي شان، چون سماع گنندگان ِ سرمست، مي چرخاندند و پايين مي ريختند! از سنگ و درخت و علف و سبزه و آب، همه و همه، به يكباره از خوابي طولاني و سرد بيدار شده بودند و اكنون در بزمي شادمانه من تماشاگرشان شده بودم! آسمان چتر آبي با لكه هاي سفيد پنبه اي را بر فراز اين بهشت زميني گسترده بود و من هيچ نمي خواستم جز بودن در آنجا و نفس كشيدن در آن هوا! به يكباره مه چون لشگري عظيم و پر تعداد از پشت يالهاي بلندي كه خورشيد هنوز بر فرق سرشان نايستاده بود حمله ور مي شدند و با خود به جاي بمب و گلوله، گلهاي سپيد كوچكي را پرواز كنان بر سر و رويت مي ريختند! هرگز جنگ از اين بهتر نديده ام من! پرنده ها شيپور شادي سر ميدادند و درختان چنان بيخود از خود بودند كه كم مانده بود از ريشه به در آمده به پرواز در آيند در ميانه اين آسماني كه از آبي لاجوردي پوشيده بود...! بالا و بالاتر رفتم! حتم دارم كه از اين دنيا خارج شده و در آن بهشت موعود به سر مي برم! آخر اينهمه زيبايي را به يكباره ديدن و در هر گام پرده اي تازه از آن مهمان نگاه و قلب و جانت كردن در اين جهان مگر ممكن است...!