هوا گرم است و شرجی! انگار در جزایر جنوبی ام! داخل شعبه بانک نشسته ام در انتظار! حس می کنم زمان با سرعت در گذر است و من از او عقب مانده ام! همیشه اول صبح این احساس را دارم و زمانهایی که بین ساعت کاری بیرون هستم! نگرانم نهارم از دهن بیفتد یا شاید دلمشغولی دیگری در سر دارم! با اینکه از سرما خوشم نمی آید اما از چسبیدن لباسم به تنم هم متنفرم! من نه در شهر که در میان مزرعه ای در کنار رودخانه ای همیشه جاری باید باشم با لباس راحتی در حالی که درختان به گل نشسته را تماشا می کنم و برایشان از رود آب می آورم...