نامیرا!
تو خوب می دانی بهار بی تو هیچ لطفی ندارد! من از ابر خوشم می آید اگر خورشید را در کنارش داشته باشد! از زندگی و از هر روز زیستن هم اگر تو را با خود داشته باشد خوشحالم و گرنه دلم پر است از بغضهای گرفته و نشکفته ای که آسمان اکنون باخود دارد! عشق شاید با رسیدن شیرین ترین قصه عالم گردد! اما من و تو با نرسیدن هم از عشقمان افسانه ای خواهیم ساخت که نامیرا و همیشگی خواهد شد...!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 15:33 توسط آقای ar.ja
|