هزار!
آسمان ابری و از باران خبری نیست! صدای تو اما همسایه دیوار به دیوار همیشه است! آنطور که تو می خندی! آنگونه که کلمه ای را نصفه نیمه زیر لب زمزمه میکنی و من دوست دارم از لبان تو هزار بار به تکرار بشنوم! همان یک کلمه را حتی اگر چیزی به جز فحش نباشد! چگونه مرا قلبم را اینچنین مطیع و فرمانبردار کردی! بی تو که هستم گویی جهان به کلی خالی از آدم است و من تنهای تنها مانده ام! از راه دور از کهکشانهای نادیدنی گویی به آنی می آیی و تمامم را با خود به دنیایی دیگر می بری! موسیقی دلنشین صدای تو رنگ آبی آسمانی است که به زیر این ابرهای خاکستری، پنهان مانده است و تو رفته ای! و تو باز خواهی گشت آفتاب پرشکوهی که در هر طلوع شکوفه باران می کنی زندگی را...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 15:27 توسط آقای ar.ja
|