راهی!
اینجا که من خوابیده ام زیر تابش آفتاب نیمه جان عصر گاهی! دو سپیدار بلند بالا و قدیمی خانه دارند! تو گویی دو عاشقند خفته در آغوش هم! شاخه هایشان بر آبی آسمان می ساید و ریشه هایشان، در خاک و در گرمای دلخواهش، در هم تنیده اند چنان که با هیچ دستی باز نخواهند شد! دل جدا شدن از این دو و تمام زیبایی های پیدا و پنهان باغ بهشتی گیلاس را ندارم! تا آفتاب هست من هم هستم! بعد از آن دیگر زندگی رو به اتمام است و راهی شهر و خانه می شوم! کلاغهای پر سفید نمی دانم بر سرچه، با هم گلاویز شده اند و سروصدا می کنند! آنها که خاموش می شوند قل قل چشمه را می شنوم که به سمت پایین روان است. هیچ ابری در آسمان نیست! همه چیز انگار همین الان آفریده شده است! تر و تازه و دوست داشتنی! صدای گنجشکها هم درآمد! شاید به این دلیل که از آنها هیچ حرفی نزدم...!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 16:58 توسط آقای ar.ja
|