هر روز خودم را میسوزانم! چشم در چشم آفتابم! کفش و جورابم را کنده روی چمنی که زیر نور خورشید از تازگی برق می زند خوابیده ام! چند کودک در این نزدیکی توپی پلاستیکی را به اینطرف و آنطرف شوت میکنند از همان ها که قدیم تر ها دولایه میکردند تا نترکد! آسمان به تمامی آبی است فقط چند تا ابر کم جان و بی رنگ در دوردست ها دیده می شوند کبوتران گیج از داخل سطلی که مغازه دار ارزن و گندمش را برای فروش گذاشته دزدی میکنند و میخورند! من سیگاری به لب گرفته ام و دود می کنم! سالی یکبار نوبت اینکارم است و از همین رو ناشی ام و پت پت میکنم! از دیدن معدود خانه های ویلایی که از آپارتمان سازی جان به در برده اند! غرق در نوستالژی زندگی شادمانه ای می شوم که به گمانم درونشان جاری است! در میان دو راهی بودن در تهران و زیستن آرام در این حومه تقریبا آرام گیر کرده ام! گره در کار تک تک ما آدمها با کدام دست گشودنی است و چرا گشوده نمی شود نمی دانم...