تن پر حرارت تورا وقتی در آغوش میگیرم؛ گویی که قله همیشه یخ زده کوهستانی سرد و متروک را به یکباره در کوره ِ گداخته ِ آتشفشانی فرو می برند و تمام وجودش را از سرما و یخبندان خالی می کنند! اکنون با اینکه ساعتها از دیدار گرممان داخل آن آسانسور می گذرد؛ انگشتانم از سوز ِ شعله ِ جوشان ِ تنت کز کز می کنند و من با یادآوری خوشبختی هایی که با تو نصیبم می شود؛ لبخند بر لب می آورم که هرچند عمری را در انزوای زمستانی ام سپری کرده بودم اما آمدن ِ تو و نگریستن در چهره ِ مهربان تو برای همیشه آن خاطرات سرد را از من دور کرده است و من کجا مانده بودم دور از تو که هر حرف و کلامی از دهان تو؛ هر بوسه ای از لبان تو؛ چونان خود بهشت در جان و تنم جاری می شود و گلهای پژمرده ِ خواب آلوده را بیدار می کند که های: به پا خیزید که آن مسیح ِ موعود از راه رسیده است و فصل ِ سبز شکفتن را به خود به همراه دارد. یار همیشگی ام؛ عشق اگر که افسانه بود من با تو آنرا در حقیقی ترین شکل ممکن پیدا کرده ام؛ فرهاد اگر که به عشق ِ شیرین کوه کند و مجنون بیابان ها را در هوای لیلی زیر پا گذاشت؛ من تمام عمر؛ هر یک ثانیه را به دنبال تو تمام کوه ها و بیابان ها را گشتم و زیر پا گذاشتم؛ اگرچه دیر یافته ام اما خوشحالم که پیش از مرگم؛ نشان آن قلب مهربانی را که همیشه در دلم بود؛ پیدا کردم و در هماغوشی با تو از زمینی که که دیگر هیچ نشانه ای از زندگی در او نیست تا به آسمان هفتم تا اوجهایی که خانه خدا در آن است به آنی صعود می کنم و در فرودم بازهم مامن امن قلب تورا کنارم دارم و این را به هر زبان که بتوانم به تو خواهم گفت که تا اخرین شماره از نفس که در تن من جای اش هست؛ عشق تو چونان همان نفس ها با من هست و خواهد بود...