روزگاری درختی کاشتیم از عشق؛ در باغچه ِ آسمانی نگاهت که پر بود از گلهای مهربانی و امروز چقدر شادمانم که آن نهال کوچک؛ پربار و پرمیوه شده سایه گستر بر سر هر دوی ما که بعد از سالهای سال دوری؛ در چرخش ِ بی امان ِ فلک؛ پس از هزاران هزار دور ِ پوچی و سرگردانی؛ به هم رسیده و پیدا کرده ایم همدیگر را و از این بخت ِ شیرین؛ که بودن در کنار تو در این روزها و تا آخرین نفس از عمر نصیب من کرده و می کند بی نهایت خرسندم و من آن مرد خوشبختی هستم که تو در آغوش مهربانت چونان کیمیاگری که در کار ِ طلاسازی است؛ تن ِ افسرده و زنگار خستگی خورده ام را به لطف ِ سرانگشتان مهربانت تبدیل به طلا می کنی و جلایش می دهی و من بیش از تو؛ نه خواسته و نه خواهم خواست که در آن گندم زار ِ پر از خوشه های طلایی رنگ؛ حتی بهشتیان هم رشک به من خواهند برد که چنین موهبتی در هر دو دنیا نصیب هیچ آدمیزاده ای نکرده است روزگار ما...