امروز نهمین روز از دیماه است؛ با هر روز تازه ای که در زندگی من آغاز می شود؛ با خودم می اندیشم که یک سال پیش نهمین روز از زمستان در چه حالی بودم و اکنون چگونه ام؟ اما با اینکه تمام زوایای ذهنم را به دنبال نقطه نورانی میگردم تا که چراغ خاطره ای از چنین روزی برایم روشن کند؛ هیچ نمی یابم! گویی که همین امروز از مادر زاده ام؛ بی هیچ گذشته ای؛ بی هیچ خاطره ای؛ جز چند دیدار که اکنون پشت ِ دیوارهای غبار گرفته رابطه ای کوتاه؛ پنهان مانده است؛ چیزی در هزارتوی مغزم خودنمایی نمی کند...به گمانم این دفتر خالی زندگی که به برگ های میانی اش رسیده است؛ بی آنکه خاطره ای به یاد ماندنی؛ سیاهش کند بسته خواهد شد...و با این همه کاری از ما ساخته نیست که ما همه اسیران ِ دربند ِ تقدیریم...