شعله!
برگي سپيد در تقويم سياه عمر من بود آن روز؛ آذر به آخرين شماره ها رسانده بود؛ يكان يكان؛ نفسهاي سرد و خاموش پاييز را و من هيچ نمي دانستم كه تو را در سردترين روز عمرم؛ چنان گرم در آغوش خواهم كشيد كه از هرم آتشين اش؛ تا زنده ام در لهيب عشق تو خواهم سوخت و گداختن را در اين آتشفشان چه بي اندازه دوست مي دارم! تو نشستي و من ستايش ات كردم؛ ابستادي و من در خاك و به پايت افتادم، و چه نيكو گذشت آن ثانيه ها كه زمان از رفتن باز ايستاده بود و نفسهاي مرا مي شمرد كه با تپشهاي تند قلبم درون سينه؛ سر جنگ داشت و از كالبدم هر آن كه بيرون جهد و در تن داغ تو ماوي گزيند و تو آرام و پذيرا بودي هر دو بازي مرا كه چون زنجيري آتشين تن ات را در حصار راز آلوده اي از عشق هر لحظه تنگ و تنگ تر در خود فرو مي برد و فاصله بين ما هيچ نبود؛ تنها حايل؛ سر كبود سينه هايت كه از التهابي پر لذت در حال سوختن بود و من آن شعله را در كام گرفتم تا كه شايد خاموش شود؛ و شعله ها افزوده و افزون تر گشت تا كه تمام تن من با تو را يكجا سوخت و با خود به ابديتي بي انتها برد...