بی وقت و بیگاه؛ همیشه یا به ناگاه؛ دیدن ِ تو مرهمی شیرین بر دردهای کهنه ِ فروخورده من است. و اینکه می دانم تو را تا به آخرین لحظه ِ عمرم در کنارم دارم؛ چونان دریایی از آرامش در خیال ِ ساحل نشینی است که قایقی را انتظار می کشد که از روی موجهای آبی سر می خورد و پیش می آید و خوب می داند که رسیدن و یکی شدن هر لحظه میهمان آغوش ِ او خواهد شد و قلب او در خواهد یافت که عشق وقتی با دوست داشتن و از خود گذشتن همراه باشد؛ پر شکوقه ترین فصل را در تن و جانت بیدار خواهد کرد حتی اگر قرنها و هزاره ها از آخرین بهار تو گذشته باشد و تو شگفت زده خواهی شد از این رویش دوباره در سردترین زمستانی که زمین به خود دیده است...