هدیه!
انسان موجود غریبی است! با اینکه حتی امکان برگشت به یک ثانبه قبل تر را ندارد همیشه بزرگترین حسرتش رفتن به زمان کودکی یا کمی بعد از آن است! اگر دقیق تر بخوای نگاه کنی هیچ قبل و بعدی در کار نیست و همین لحظه است که از یک سو به گذشته و از سمتی دیگر به آینده متصل است و ما چون پر کاهی روی این تیر رها شده از کمان به سمت سیاهی و تباهی در حرکتیم! نمی دانم چرا چنین درخواستی از کائنات داریم! شاید نمی دانیم از همان اولین روز که جان گرفتیم، بی آنکه بخواهیم مرگ و نیستی را هم هدیه گرفته ایم!
من اصلا بدنبال این نیستم که بعد از رفتنم نام و یادی ازم برجا بماند! هرچند که چنگ زدن به هر دستاویزی هر چند ناچیز در این سقوط حتمی که به نام زندگی برایمان رقم خورده است، اندکی هم شده مایه تسلی خاطر و آرامش است اما دوست دارم هیچ ردی از خود بجا نگذارم و مثل قبل از تولدم، بی آنکه بدانم کجا بودم و از کجا آمدم! سرنوشتی مشابه برایم اتفاق بیافتد بی هیچ نشانه ای از این آمد و شد...!