امروز کمی بعد از لواسان، افجه زیبا و دشت هویج پذیرایم بود در این پاییز زیبا! از رودخانه ای که تمام تن کوهستان را شسته و با خود به پایین میبرد گذشتیم و‌ در میان درختان گیلاسی که تمام رنگهای سرخ و زرد را از همه طیف ها در برگهایشان داشتند! برای صبحانه اتراق کردیم. سپس به سمت دشت به راه افتادیم. در همان لحظه که آغوش به رویمان گشود گویی جهان دیگری پیش رویمان بود...با همان شگفتی و شکوه که چنان لحظه ای در جانمان بریزد! کنار چشمه ای پر آب و درختان بیدی که در زمهریر زمستان اینجا طاقت آورده اند نشستیم...