گاهی دست یافتن به کمترین ها هم یک چالش می تونه باشه تو زندگی هر یک از ماها! حتما من و شما در پیرامون خومان دیدیم که دختری تن به زندگی با مردی میده که از شرایط حداقلی هم برخوردار نیست! البته که نمی توان به او خرده گرفت و ملامتش کرد. شرایط و اوضاع او به گونه ای است که فقط برای خلاصی از جایی که برای یکی خانه پدری و مامن جاودانه است؛ ولی برای او چیزی جز زندان وحشت نیست؛ دست به دامن ِ کم سو ترین نور امیدی می شود که از روزنه ای هر چند کوچک به سوی اش می تابد و امیدوار که خواهد ساخت ولی در اکثر مواقع کار به گونه ای پیش می رود که شرایط از آنی هم که بود وخیم‌ تر شده همان قلعه شبیه به زندان پدری هم از دسترس خارج می شود و در پناه دیوارها باقی عمرش را با او که گمان کرد نجاتش خواهد داد به سر می آورد... اینکه بخت و اقبال این تفاوت ها را ساخته است یا آنکه گناهش به تمامی از خود ماست؟ من نمی دانم...