زياده نوشتن را دوست ندارم! مختصر و مفيدش خوب است! تمام سعي ام را مي كنم تا كه تجربه و دانش را در هم بياميزم و آن يك قطره حياتي كه تاكنون از زيستن دريافته ام را در قالب كلمه و جمله اينجا به يادگار بگذارم اما تا شروع به نوشتن مي كنم افكارم آنقدر پيچيده و نامفهوم مي شود كه ديگر قابل بيان نيست! شك ام به اين است كه نيرويي از راز هستي و زندگي ما آدمها محافظت مي كند تا كه برملا نشود! وگرنه چطور ممكن است هزاره ها و هزاره ها، آدمياني كه هوش و فراست فوق انساني داشته اند در اين دنيا زيسته و رفته اند و ما هيچ از درك و دريافت آنها بهره نتوانيم برد! يكي مثل انيشتين چطور توانسته است سر از راز كائنات دربياورد و چيزي در مورد تاب آوري در حيات روزمره مان به ما نگويد! من ديروز و امروز بي نهايت دوست داشته و دارم كه جانم از تن به درآمده روزم به آخر برسد! من هميشه وقتهايي كه مصيبتي مي بينم اين درخواست را از زمين و زمانه ام داشته و دارم! كسي نيست اجابتي كند مي دانم و اين خود غصه اي ديگر است! ستاره و خورشيد و ماه! تمام اين طلوع و غروب هاي اغواگر و زيبا همه آيا براي هيچ است يا نه! منظور و خواسته اي از اين كنار هم چيدنهايش دارد! به هيچ پاسخ روشني نمي رسد ذهنم! انگار كه در اقيانوسي تاريك دنبال قايقي كوچك مي گردم كه باد از چنگم ربوده است!