التماس!
کفشهایم را از پایم کنده و در بی قید ترین حالت ممکن به روی این سبزینه کنار حوض خوابیده ام! قورباغه ها آوازشان شروع شده است هر چند از ترس گسترش بی حد و مرز آنها به گمانم آبنما خالی از آب است اما در پای درختی کهنسال آنها بانگ دعوتشان همچنان برپاست! امشب گویا معاشقه ای در میان این قوم جاری است! هدف از آفرینش ما و تمام موجودات رو و زیر زمین هم به جز این چیز دیگری نبوده است گویا! تا می توانیم با هم در آمیزیم و بر تعداد و شماره ها بیافزاییم! تمام این تلاش و تقلاها و شادی و غصه خوردنها راستی که به چیزی جز این ختم نمی شود چه در میان ما انسانها چه در تمامی موجودات و حیوانها! بخوان بخوان آیه ها را به عربی بخوان! فصیح ترین زبان همین است که تو می گویی! من اگر به سوی نیکوترین کار جهان هم با شتاب گام بردارم به چیزی جز هماغوشی فکر نمی کنم که اکنون آن قورباغه به التماس از آن یکی تمنایش می کند...!