مهربان!
به گمانم هنور نمرده ام، از توت های کنار خیابان زاگرس و الوند که میخورم هنوز لذت را زیر پوستم حس میکنم! با اینکه فردا عازم دریاکنار و شمالم هیچ ذوقی در دلم ندارم! اگر با سالهای قبل قیاس کنم شبیه مرده ها شده ام! پنجره ای رو به آفتاب اما کدر و غبار گرفته ام اکنون! از آن جوانی و تازگی دیگر خبری نیست! فقط بعضی وقتها و بعضی کارهایم را دوست دارم هنوز! مثل همین الان که روی چمنهای کنار حوض پارک ساعی در مقابل برج ساعتی که هفت و پنج دقیقه را نشان می دهد به شکم دراز کشیده ام! ابرهای کمی تیره رنگ در سمت شمال چون کاروان شتران از پی هم روانند و در غرب و جنوب هم این سیاهی پابرجاست! امیدوار بودم باران ببارد اما آسمان به آنی این لشگر سیاه پوش را مضمحل کرد و سپید آبی همیشگی در حال سلطه بر تمام پهنه هاست! غصه میخورم از اینکه آب در رودخانه های تهران نیست از اینکه درختان چگونه تاب خواهند آورد این ستم و عطشناکی را! خدا اگر هست چرا صبر می کند و جز نگاه کردن کاری نمی کند! آرزوها در دل ما و برگها روی شاخه درختان می خشکند و از بین می روند و او همچنان دوست دارد خدای مهربان ما باقی بماند...!