هوای تهران نه گرم است و نه سرد، و من در پارک کوچکی در حوالی میرداماد نشسته ام. پسرک نوجوانی با دوچرخه اش تک چرخ میزند و آن طرف تر کودکی با بطری بر سر پدرش می کوبد! زیر هر دو آلاچیق پارک چادر بر پا کرده اند و پچ پچ های مداومشان آزار دهنده شده است! نه آنچنان بلند است که چیزی از موضوع دستگیرم شود نه اینقدر آرام که گوشم از آزارش مصون بماند! تازه اینطور موقع ها که بعد از کار در پارک و خیابان وقت می گذرانم متوجه می شوم هر روز چقدر زمان را در خانه و درون چاردیواری همیشگی از دست می دهم! برخلاف روزهای قبل آرامش برقرار است و از باد و طوفان هم خبری نیست. توت ها رسیده و بر زمین ریخته اند و من گاهی دستانم را برای چیدن و خوردنشان به سمت شاخه ها بالا میبرم...زندگی به جز همین چیزهای ساده و کوچک هیچ ندارد و من یقین دارم که قبل تر، این آگاهی را نداشتم و چه می شود کرد با تلخی جستجویی که حاصلی جز همین هیچ در او نیست...!