در غیاب خورشید باد خنک شروع به وزیدن کرد و من باید کم کم از نشستن بر روی این نیمکت صرف نظر کرده به خانه پناه ببرم! چراغهای پارک و خیابان روشن است و سیاهی شب دارد آسمان را از آن خود می کند! شهر روزی دیگر را از سر گذراند و من برای روزهای نیامده دیگر شوق و اشتیاقی ندارم! شاید دلم مرده و چیزی جز جسم خالی با من نمانده است...!