تحميل!
در سراشيبي پر خطر مسير برگشت پلاستيكي را از كوله درآوردم و زير باسن مبارك گذاشتم! مثل برق از روي برفهاي سخت سر ميخوردم و پايين مي رفتم! از ترس اينكه در انتهاي راه راهي ته دره شوم و براي هميشه از ديدن دوباره كوهستان محروم گردم! پاهايم را درون برف فرو ميبردم و با خراش دادنش ترمز مي گرفتم! دو سه باري از اين ديوانه بازي ها كردم و باز بلند شده راهم را ادامه دادم! نور آفتاب روي تنپوش سپيد كوه ريخته و منعكس مي شد همه جا يك رنگ و زيبا بود! در پايين دست برفهايي كه صبح و در زمان صعود ديده بودم آب شده خاك و سنگ ها سر بر مي آوردند! جوي هاي كوچكي شكل گرفته به سمت پايين روان بودند! هيچ رد پايي به جز همينكه من روي آن گام بر ميداشتم و بزهاي كوهي زيبا كه براي آب خوردن از صخره هاي روبرويم فرود آمده بودند ديده نمي شد! اردوگاه با درختان به رديف كاشته شده اش زير آفتاب اكنون كم جان شده عصرگاهي مي درخشيد و من به او رسيده انگار كه در خانه بودم! دراز كشيده خستگي هاي برف كوبي را از خاطر زدودم! چقدر در كوه بودن نعمت بزرگي است حتي با اين سختي هايي كه به تن تنبل شده ما آدميان تحميل مي كند...