نیمه جان!
لباسم را پوشیدم و با کفش و شلوار خیس به راه افتادم! صدای غرش رودخانه بلند است! خورشید کمی مانده تا پشت یال بلند البرزکوه پنهان شود! من دوباره روی سنگی نشسته ام برای استراحت! انگشتانم فشرده میشود و تحت فشار است بخاطر خیس بودن کفشم! چاره ای هم نیست با این آفتاب نیمه جان شده فرصت و گرمای کافی برای خشک شدن نمی شود پیدا کرد! فعلا این مسیر سراشیبی رو باید پایین بروم...سگی عوعو میکند تا صدای پایم را میشنود...!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:16 توسط آقای ar.ja
|