آدمی کاراش کلا خنده داره! برای کنترل کاراش و راحتی حساب کتاب خودش، ساعت و ماه و سال رو ساخت و حتی امسال که یه روز زیادی داشته رو تقسیم بر دو کرده و نصفش رو انداخته رو سالی که گذشت نصفشم اونی که تازه از راه رسیده! بعدش رفته نشسته تو گنبد و شبستانهای طلایی و داره یا مقلب القلوب میکنه که روزهای بهتری در انتظارش باشه! من اما زیر چتر سبز بیدی در پارک ساعی ام با کلاغهایی که بالای سرم قارقار میکنند! میدانم اینها هم حیله گرند! همین الان کبوتری را کشته قلبش را درآورده تنش را روی آسفالت رها کرده بودند همین بی مصرف ها! اینجا چقدر عوض شده! درخت از هر موجود زنده دیگری بهتر و مفید تر است این را می دانم! بو و عطر و رنگی که دارد خوشایند و زندگی بخش است! حتی با تن خشک شده بعد از مرگش هم زندگی ساز است! مثل دیروز که با شاخه هایش چای دم کردم و برنج پختم و با تن ماهی خوردم در کوه!