نمیدونم بجای اینکه بگیم عمر کمه صفا کن میشه گفت آب کمه صفا کن، کم آبی رو رها کن! فلاکسم رو از چشمه پر کردم و تو کوله گذاشتم و راه افتادم، نیم ساعتی تا باغ گیلاس و اطرافش که کنگرا هر سال سر از خاک بر میارن زمان مونده! لباسامو کندم و با رکابی ام! هوا نه گرمه نه سرد. الان که روی تخته سنگی نشسته و اینارو مینویسم کمی بالاتر از من چند کپه سفید برف که بیشتر وقتشان را پشت به آفتاب روزگار میگذرانند دیده میشن! به جز اون چندتا فقط بالای قله ها برف مونده و در سینه کش رو به آفتاب هیچ خبری از سفیدی نیست! گون ها شاداب شدند و در حال بیدار شدنند! درختان به زور جلوی خودشون رو گرفتند که منفجر نشن! نیروی عظیمی در شاخه هایشان فشرده شده و هر لحظه این امکان هست که هزاران هزار شکوفه و برگ به آنی بیرون بریزند! کاش خدا هفته ای یک روز باران بفرستد مثل برنامه کوه رفتن من.‌‌..