بارون اومد آره اینجا تو تهران بالخره آسمان، طبیعت خدا هرچی که اسمش هست دلش به درد اومد و برای رهایی ما از دست حاکمان نادان، کمی بارون فرستاد! و من پشت پنجره خانه نماندم که فقط تماشا کنم! رفتم پایین، توی کوچه و ماشینمو دستمال کشیدم زیر بارون تا هم خودم خیس بشم و حسابی حسش کنم هم دلم نسوزه که آب رو هدر میدم برای شستن ماشینم! شاید احمقانه و عجیب به نظر بیاد کارم ولی اهمیتی نداره و خوشحالم از کاری که کردم. الان که دارم می نویسم قطع شده ولی من به چشم دیدم بعد از ده ماه جاری شدن آب در کوچه و خیابان این شهر را و از این بابت غرق در شادی ام الان...