چی میشد ما آدمها کمی خوشبخت تر بودیم! دارم پایتخت می بینم برای هزارمین بار! خونه ی کلنگی و فکستنی خریدن با هزار مکافات و بدبختی رفتن توش! تا میان یه نفسی بکشن! متوجه میشن تو طرحه و کلاه سرشون رفته! مشابه همین اتفاق برای ما هم کم و بیش افتاده و کاممون رو از تلخی پر کرده نه یک بار که چندین بار! چرا این عناد و پدرسوختگی دنیا با ما تمومی نداره! از تولد و پا گرفتن تو‌ این سرزمین بخت برگشته بگیر تا مرگ در چنگال افسردگی قبل از اینکه ساعت مرگمون از راه برسه...