من امروزم را فقط به اين مناسبت كه كسي روي برگه اي كاغذ نوشته است يكي مانده به آخرين روز از آخرين ماه سال؛ زمان به وجد آمدن روح و روانم نمي دانم! من مثل ريشه هاي در خاك خفته ِ آن درختم كه با نگاه گرم خورشيد از بستر سرد زمستاني اش بيرون مي خزد و صداي هلهله ِ مرغكان آواز خوان را مژده آمدن بهار مي داند و به آواز بلند مي گويد كه مرگ هم حتي هميشه ماندن را تاب نمي آورد در اين جهان و زايش و رويش از پي هم چون حلقه هاي زنجير؛ پيوسته و مداوم مي آيند و هست را به نيست و نيست را به هست پيوند مي دهند و من حتي از مرگ نمي هراسم كه با دست او خاك خواهم شد و در زمان و چرخشي ديگر از دور ِ فلك در پاي درحت و سبزه اي ساقه هاي تازه رهيده از سرماي خزان و زمستان را در آغوش خواهم كشيد و اين تمام قصه بودن در اين دنياي پر رمز و راز است و بس...