در این ساعت از صبح؛ من به آن صفحه ِ آویخته از هیچ کجا فکر می کنم که شبیه تور بافته شده اما نه از جنس نخ و الیاف که از تار و پود فضا و زمان! درکش البته برای مغز فرسوده ِ من کمی بزرگتر از اندازه می نماید اما مشتاقم تا بر هزارتوی ذهن انیشتین بوسه ای بگذارم که کلی آدم بعد از خود را از چنبره خرافه و خدایان ِ صاحب گزافه رهایی بخشید و به آنها که چتر افکارشان چون بال پرندگان گشوده است؛ نوید داد که زندگی یا مرگ را با چشم باز پذیرا باشند بی ترس از بهشت و جهنم کذایی که خدای مالیخولیایی برایشان تدارک دیده است از پیش...