زنی جوان روی نیکمتی در سمت مقابل و کمی پایین تر از من نشسته است. هر دوی ما در گوشه ای تنمان را جمع کرده جا را برای یکی که هوس نشستن کند خالی گذاشته ایم! اما هر دو تنهاییم! ولیعصر ترافیک روانی دارد و هر از گاهی صدای گوشخراش موتور، سکوت نرم ِ پیاده راه ِ متصل به پارک را میشکند، دختر و پسری خردسال سوار بر دوچرخه به بالا و پایین می روند و بلند بلند باهم حرف میزنند! خوشبحالشان در دنیای آنها دوست پیدا کردن به اندازه ما سخت نیست! هر کدام از ما یک دنیا خیال و آرزو در سر داریم و یک کهکشان از هم دوریم با اینکه با فاصله ای کوتاه از هم روی نیمکتی نشسته ایم...کوه ها در غبار ِ آلوده به دود ِ شهر کم کم از دیده پنهان میشوند و من باورم نمیشود چند روزی است که با آنها همنشین نبوده ام...ماشینها کنار اتوبوس قرمز رنگ دراز، کوچک و بی اهمیت می نمایند و من می دانم که با کمی فاصله ما آدمها هم همینگونه ایم...آن کارتن خواب با ریش و موهای ژولیده، هم‌ صحبتی پیدا کرده است و من همانجا که بودم نشسته ام...