درختان با آرامش تمام، دست در گریبان سبز خویش فروبرده، ایستاده اند به تماشا عبور ِ داغ ِ تابستان را! و من در پای چشمه ای که آهسته و پی در پی گام برمیدارد تا که جان در پای سپیداری بلند ببازد نشسته ام! کمی آنطرف تر صدای غازهایی که در حیاط کلبه عمو حسین به جست و خیز مشغولند شنیده میشود و در فاصله ِ نردیک تر سوت ِ مداوم جیرجیرکها که پیام دعوت برای هم می فرستند... در چهره این راست قامتان که سالهای سال است بی ادعا اینجا ایستاده اند تا که زیر سایه شاخه هایشان، دمی را در خنکای دلنشین بگذرم، می نگرم. حتما از ما انسانها والاتر و بالاترند اینان...