راهی!
جوانی از مقابلم گذشت درحالی که دستش حلقه بر کمر دختر لاغر اندامی بود...و من سلیقه ام تا این اندازه استخوانی هم نیست! همینکه که چاق و فربه نباشد کافی است نه اینکه در یک بغل کردن ِ ساده به گوش خود صدای شکستن استخوانهایش را بشنوم! نور آفتاب دیگر از کف ِ کوچه و خیابان جمع شده، به تن ِ شیشه ای برجها رسیده است، کم رمق و گذران و من در این فکرم که از جایم بلند شده پیاده تا خانه از این مسیر دلخواه که اخیراً درختان ِ چنار ِ سایه گسترش را از دست داده راهی شوم...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:29 توسط آقای ar.ja
|