رفتن!
شايد بهتر باشد كه از اين سكوت چند ماهه دست بردارم و دوباره بنويسم! دقيقا وسط مرداد آتشين ِ تهران؛ سرما مهمان تن ِ من شده و تب دارش كرده است! درست نمي دانم فقط همين يك كارم با ديگران زوايه دارد يا در تمام موارد همينم! اين روزها آرام و بي آنكه موجي بر صحنه ِ زندگي ام؛ پديدار شود مي گذرد. همين هم جاي شكر دارد...! هفته اي يكبار كوهم را رفته ام به جز همين آخري كه در خانه مانده و خوابيدم. در واپسين ديدار؛ چند نهال نوپاي گردو را آب دادم و دعا كردم كه از تشنگي در زير تابش ِ سوزان آفتاب هلاك نشوند! و آن اتفاق سخت برايم افتاد كه از صخره به پايين پرت شدم! گاهي با بيفكري تمام گام برميدارم چه در كوه باشم چه در خيابانهاي شهر! علت را هم نمي دانم! با اينكه در لحظه ِ منتهي به سقوط؛ دريافتم كه شيب بيش از اندازه سنگ، امكان ماندن را برايم فراهم نخواهد كرد ولي بي مهابا پا گذاشتم و با شدت تمام به پشت روي صخره پرتاپ شدم! اولين حدسم شكستگي كمرم بود! آنچنان دچار ضعف و افت فشار شدم كه حتي نمي توانستم دستم را تكان دهم و مگس هاي نشسته روي زخمم را كنار بزنم! چند دقيقه اي گذشت تا كشان كشان به سمت كوله ام رفتم و براي خودم آب قند ساخته و خوردم. حس عطش ِ بي پاياني در تنم پديدار شده بود! آب خوردم، نه از چشمه كه از باريكه جاري در وسط دره، به ناچار! با دست و كمري زخم خورده به سمت چشمه اي كه در همان حوالي بود رفتم و اينبار با خاطر جمعي تا توانستم از آن نوشيدم! از ضعف ِ مستولي شده بر تنم كاسته شد و راه برگشت را در پيش گرفتم! و چقدر سخت فهميدم كه گاهي راههاي نزديك و كوتاه هم دير مي نمايد وقتي كه پاهايت توان رفتن ندارد...!