مرگ!
اينكه ميگن آدمها در طول زندگيشون عوض نميشن حرف دقيقي نيست! به نظرم در بر خورد با خوشي ها و ناخوشي ها در مسير زندگي؛ ما انسانها مثل گلوله برفي كه از ارتفاع سقوط كرده و پستي بلنديهاي مسير رو تا پايين آمده؛ همچنان كه بخشي از وجودش رو از دست ميده؛ تكه هايي از سنگ و ماسه و خاك و خاشاك بهش افزوده ميشه! وقتي هم رسيد پاي كوه و ديگه هيچ جاذبه اي نيست كه از جاش تكونش بده! اينقدر اونجا مي مونه تا زير تابش آفتاب آب بشه و از بين بره! ما هم الان اون برفهاي ترد و تازه اي نيستيم كه از قله به پايين پرت شديم! من حس همان گلوله شليك شده از ستيغ كوهستان رو دارم كه در دامن ِ سرد ِ زندگي آرام گرفته و هيچ جاذبه اي قادر نيست حتي يك ميليمتر حركتش بده! پس به گمانم با تمام تغييراتي كه از طي كردن ِ اين مسير پذيرفتم! تا واپسين روزهاي زندگي و تا دم ِ مرگ همينجا كه هستم مي مانم...