منطق!
"در روستای سن مارتن هستم، در کوههای پیرنهی فرانسه، در خانهای که از خریدنش پشیمانم، چون حالا خانه صاحب من شده و مدام حضورم را میطلبد، چرا که کسی باید ازش مراقبت کند و انرژیاش را زنده نگه دارد..." اين كامنت دوست ناديده اي است كه برايم بدون هيچ آدرس و نشاني گذاشته و رفته است بعد از اين هم مي دانم خواهد گذاشت! از اين مساله كه عبور كنيم نكته قابل تامل اين است كه هميشه چيزي هست كه خوشي و خوبي را زير چتر سياه ِ خود گرفته طعم تلخ و گس به او بدهد! هنوز يك سال نشده كه من هم به اين اميد كه آخرين پله خوشبختي خريد خانه در يك جايي مثل يك روستا نزديك تهران است؛ آن چارديواري كلنگي واقع در حومه شهر را گرفتم اما حالا كه بايد هر هفته براي رسيدگي به چند درخت و مراقبت از آنچه آنجا هست، بهش سر بزنم و زمان برايش بگذارم از كرده خويش پشيمانم! پيش خودم مي گويم مگر كوه چه چيزي كم دارد كه عادت ديدار هفتگيمان را به آن خانه اختصاص دهم! درخت اگر ميخواهي آب دهي اينجا هم هست؛ طبيعت و زيبايي هم اگر ميخواهي كه در اين دومي بي نهايت و فراتر از تصور است! نمي دانم چه چيزي در مواقع اخذ تصميم بر ما تاثير مي گذارد كه كاري را در آن لحظه انجام مي دهيم و پس از اينكه تمامش كرديم دوباره آن بخش منطقي و استدلالگرمان شروع به مواخذه مي كند كه چرا چنين كاري كرده ايم و ...!